از آذر سال گذشته تا امروز چه شد؟ خیلی چیزها. از همه مهمتر کارمند شدم. هر روز صبح مثل امروز میروم سر کار و مینویسم. افسردگیام بهتر نشده که هیچ، بدتر هم شده است. فهمیدم که آدم هر چه که داشته باشد باز هم غمهایی به سراغش خواهند آمد. خانه را خرد خرد بازسازی میکنیم. از آدمها بیشتر دوری میکنم. دوستانم به زادوولد مشغولاند و من مثل گذشته به فکر رفتن هستم. رفتن از همه جا. سفر کوتاهی به شهری نزدیک داشتم. هنوز خستهام. حالم آنقدر که باید، خوش نیست. در و دیوار شهر برایم تنگ شدهاند. از همکارهایم خوشم میآید و این خیلی خوب است. رفتن به نمایشگاه کتاب حالم را بهم زد، درحالیکه فقط به بخش کودکش سر زده بودم، انگار خاک مرده پاشیده بودند روی کلهاش. کمتر میخوانم و بیشتر مینویسم و این خیلی خیلی بد است. رابطهام با مادرم رو به وخامت است و اصلا ناراضی نیستم. خلاصه حالم خوب و بد است ولی بیشتر بد. کاش میشد کاری کرد.
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
تاريخ: پنجشنبه
5 خرداد
1401 ساعت: 21:17